![]() |
جمعه 3 خرداد 1392 |
تویی که طرز عجیبی میان چشمانت
هبوط کرده که باشد طواف پیمانت
و درد حلقه ی عشقی درون انگشتت
تمام طعم خدا هم به زیر دندانت
بیا و باز خدا را ببخش و بازی کن
کمال نقش خودت را سلوک عرفانت
چه حس و حال عجیبی که زود می پاشد
خدا تمام خودش را به روی دامانت
بیا که باز کنم من تمام پنجره را
دوباره باد بگیرد صدای حنجره را
کمی به تب تو، کمی به شب مانده
نیامدی تو و من هم دوباره درمانده
هوای خانه ی من را بیا بهاری کن
اسیر شک و یقینم بیا و کاری کن
تب مرا تو بگیر و مرا هوایی کن
قسم به شادی عشقت بیا خدایی کن
سکوت قژقژ در را تو بشکن و رد شو
و در اتاق من تو به رفت و آمد شو
و من به رسم قدیمی نمی شوم ساکت
که حرف شوق توام از زبان پنهانت
خیال خام مرا هم ببخش و باور کن
که باز مست شود از لبان خندانت
بدون شرم و حیا از خدای تو گفتم
نمک نخورده شکستم چرا نمکدانت
چه ابرناز و عزیزی درون چشمت هست
و دل که کرده دوباره هوای بارانت
چه حس و حال عجیبی خودم نمی فهمم
دچار خلسه ی عشق و دچار یک وهمم
غروب شرق نگاهت دلم نمی خواند
چه شور و شوق غریبی خدا نمی داند
سکوت مرز دلم را به عشق بخشیدم
دوباره آمدی و من دوباره ترسیدم
تو آمدی که دوباره دلم هوایی شد
و اینکه قسمت من هم کمی جدایی شد
نظرات شما عزیزان:
![]() نویسنده : سعید محمدی( فارغونی)
![]() |